عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت

آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم
مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهي
بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده زندگي در
زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم
مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح زندگي گياه را اينگونه
... روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به راستي ، مگر مي شود نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت
توسط نیلوفر| |


