عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت
چند سالی بود که هر روز دیوار حیاطمون اسمهایی می نوشتم و با چشمان بسته انگشتم را سعی داشتم روی یکی از آنها بگذارم تا اسم معشوقم را دریابم.اما در این چند سال انگشتم به نقطه ای خالی از دیوار می رفت.دیگه تحمل نداشتم اسمها را همانجور بود به حال خود رها کردم .روزی در حیاط مشغول بازی بودم که توپم به خانه دیوار به دیوارمان افتاد. چند سالی بود که اهالی آن خانه آنجا را ترک کرده بودند.پس از دیوار بالا رفتم "ناگهان چشمم به دیوار آنطرف افتاد وای خدا...کسی هم مانند من اسمهایی را روی دیوار نوشته بود تا نام همدلش را پیدا کند. ولی جای انگشت او هم مانند من در جایی بدون اسم رخنه کرده بود. وای ... من هر روز از پشت دیوار او را نشان می دادم و او هم مرا نشانه می گرفت اما چه سود ! دیگر کسی آنجا نبود! 

