تبليغاتX
عشق شیشه ای

عشق شیشه ای

تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت

هر صبح که چشم می گشایم خورشید را بالای سرم می بینم و ابرها را که با شیطنت در نقطه های مختلفی از آسمان به این سو وآن سو می روند و نسیم را که همچنان می وزد و کوچه ها و خیابانها و خانه ها را از عطر زندگی مست می کند.
هر وقت دلم می گیرد یاد تو آرامشی خاص به من می بخشد و احساس می کنم انسان از دریاها آبی تر و از کوهها مقاومتر و از زمین و کهکشان بزرگتر است . احساس می کنم دستهای مهربان تو بالای سرم است و حتی یک لحظه مرا فراموش نمی کنی .
هر وقت مشکلات و مصایب فراوان و سقف اتاقم تیره می شود نام تو و یاد تو آرامم می کند و با خود می گویم اگر چه خیلی از آرزوهایم پرپر شده اند و خیلی دیگر از آنها دست نیافتنی به نظر می آیند اما هنوز خدای مهربان نگاهش را از من در یغ نکرده است .هنوز باران فرو می بارد و از شاخه های درختان پر از سیب و گلابی و انجیرست . هنوز رودها سر خوشانه جاری اند و می توان زمزمه دل انگیز پرندگان را از لانه هایشان شنید
هر وقت شانه هایم زیر بار این همه درد و سختی و رنج خم می شود یاد توست که قامتم را استوار نگاه می دارد . در لحظه های غم و اندوه و فشار از دست کلمات و اشیای زمینی کاری بر نمی آید و فقط نور تو کلام نورانی توست که می تواند به من امید دوباره ای بدهد .
خدایا سپاس که هنوز تو را در کنار خود می بینم و دستهای گرمت را بر شانه های یخ زده ام احساس می کنم . سپاس که گفتگو با تو و نشستن روبه روی جبروت و ملکوت تو تمام غمهای عالم را به یکباره از دل می زداید و دوباره شوق زندگی و زنده ماندن و امید به فردا را به من می بخشد وبه قول شاعر:
 
 
بود سوزی در آهنگم خدايا !
تو می دانی که دلتنگم خدايا !
دگر تاب پريشانی ندارم
نه از آهن، نه از سنگم خدايا !
 
آسمون دلتون هميشه آفتابي باشه تا بتونيد همه رو زير چتر مهربونيتون بگيريد.
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت توسط نیلوفر| |