تبليغاتX
عشق شیشه ای

عشق شیشه ای

تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت

مثل یخهای شیشه ای سرد و سنگین بود . بدون احساسی ، آرام و بی صدا . می دانست اگر از سایه اش یبرون بیاید خورشید او را تمام می کند.
امشب خوابش نمی برد و می ترسد صبح دیر بیدار شود و خورشید برای اولین بار به او نگاه کند . این کابوس هر شبش بود ولی امشب در بیداری ترسناک تر از گذشته سراغ او می آمد.
نزدیکی های صبح پلکهایش سنگین شد و یکباره به خوابی عمیق فرو رفت . آن شب کابوس نمی دید.
صبح شد . خورشید درخشید . از شادی دیدار او گرمایش چند برابر شد . لبخند زد . اما او در خوابی آرام و شیرین لحظه لحظه آب می شد . می درخشید و جاری بود . صاف و روان . در خواب می دید به پای گل سرخی افتاده و اشک می ریزد . گل او را در آغوش گرفت و بوسید . او هم به گلبرگهایش بوسه زد . شبنمی شد بر گل . خورشید لبخندی دیگر زد ، در آغوشش فشرد .
                                      
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت توسط نیلوفر| |