مثل یخهای شیشه ای سرد و سنگین بود . بدون احساسی ، آرام و بی صدا . می دانست اگر از سایه اش یبرون بیاید خورشید او را تمام می کند.
امشب خوابش نمی برد و می ترسد صبح دیر بیدار شود و خورشید برای اولین بار به او نگاه کند . این کابوس هر شبش بود ولی امشب در بیداری ترسناک تر از گذشته سراغ او می آمد.
نزدیکی های صبح پلکهایش سنگین شد و یکباره به خوابی عمیق فرو رفت . آن شب کابوس نمی دید.
صبح شد . خورشید درخشید . از شادی دیدار او گرمایش چند برابر شد . لبخند زد . اما او در خوابی آرام و شیرین لحظه لحظه آب می شد . می درخشید و جاری بود . صاف و روان . در خواب می دید به پای گل سرخی افتاده و اشک می ریزد . گل او را در آغوش گرفت و بوسید . او هم به گلبرگهایش بوسه زد . شبنمی شد بر گل . خورشید لبخندی دیگر زد ، در آغوشش فشرد .