عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت
هميشه مي گريختم
ميان كلمه هاي تكراري قديمي
و سروصداهاي بيهوده
از زمان مي گريختم
به درون خود
سفر مي كردم ودورمي شدم
اما اين بار
پيش از آنكه بگريزم
ستاره اي روي دست من افتاد
ستاره اي كه به خاطر من
از آسمان جدا شده بود
ستاره
باعث زندگي من بود
وباعث مرگ
ستاره روي دست من به خواب رفته بود
همچون گنج رازهاي كودكي
و من
با ستاره بر دستم
نمي توانم جاي دوري بگريزم.
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت
توسط نیلوفر| |


