عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت
عاشقانه دیگه با وجود تو عشقم اقرار میکنم قصه عاشقی دنیارو تکرار میکنم دفتر عشق دلم با دل توست که وا شده واسه این که دارم برگاشو خط دار میکنم دیگه ما پرنده ایم غصه شبهارو نخور واسه توتموم غصه هارو انکار میکنم توی سرمای زمستون به عبورت رسیدم با بهار بودنت سرمارو تب دار میکنم تو سکوت واژه ها یه دنیا حرف تو چشماته واسه تو حرف دلم رو قاب دیوار میکنم دیگه نامه هام تموم شد اما عاشقی که هست به خدا اگه بخوای نامه رو طومار میکنم گفتی دیر به دیر برام نامه می دی ولی دیگه واسه دوست داشتن تو نسیمو چاپار میکنم ما دوتا مسافریم غصه فردارو نخور اگه غصه هم باشه قلبمو جادار میکنم غزل زندگی با تو سرودم حالا تمام قافیه هاشو با تو تکرار میکنم بر می خیزم بر روی پاهایی که دیگر تاب ایستادن ندارند و می نویسم با دستان سردم تمام صفحه صفحه زندگی ام را . لازم نیست چیزی بگویی . می دانم اکنون که نیستی فرجام زندگی ام نافر جامی است . پس می نویسم تا تو هستی هستم و دیگر هیچ دوستت دارم اشک ریختن واسه سبز چشات یه عادته.....دوری و ندیدنت برای من مثال یک حکایته فکر نکنی حرف دلم برای تو شکایته.....کی گفته زندگی برای من بدون تو خیلی راحته نکنه اون دل تو از دست دل من ناراحته.....می دونی بدجوری این دل من عاشقته؟ آرزوی من تو این شبها وصال روی ماهته.....تنها مرهمم تواین روزها عکسهای یادگاریته گفته بودن یه روز دل شکستن و رفتن کارته.....رفتن تو ای عشق من نگفتی آخر قرارته یکی به من بگه کجای این عدالته؟.....به من بگو امروز چرا دشمن من کنارته؟ یادت میاد گفتیم به هم قرارمون فقط صداقته.....کاش می دونستم که دروغ بخشی از مرامته نکنه یه وقت نگاه من مایه همه آزارته؟.....موندنمون کنار هم یه جورایی حماقته شاید یکی دیگه امروز برای تو پناهته.....بی معرفتیت برای من تنها ترین گناهته نمی گی این دل من یه عمر به انتظارته؟.....نکنه آزار من برای تو یه جور فراغته؟ می دونی مشکل این دل من فقط اسارته.....می دونم مشکل تو فقط یه کم حسادته نمی گم خوبی اما آرزوم واست سعادته.....رفتی ز من اما دل من بدجوری هنوز خیالته و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ... چند سال بعد در چنین روزی ... برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ، مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ... مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ... زندگی دوباره آغاز می شود ... سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... و ت مثل تولد ... در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی وتو ناباورانه هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم .... همراه قاب عکسم و خیال تو - خدا نگهدار ديروز روز عجيبی بود .بيشتر از هميشه دلتنگ تو بودم.می خواستم باهات تماس بگيرم بدجوری نگرانت بودم.ولی خوب ميدونستم که احتياجی نداری به تماس من .يه جوريم غرورم نمی ذاشت.خوب منم به يه هم صحبت نياز دارم ولی می دونم تو برام وقتی نداری. دلم به طرز عجيبی گرفته بود.فکر اينکه نکنه ناراحت باشی داشت ديوونم می کرد.هيچ راهی نداشتم .ديروقت بود .نمی تونستم تو رختخواب باشم.پاشدم تاقدم بزنم.اما اين افکار رهام نمی کرد. اگه يه روز سرت رو شونه کسی باشه به کی بگم دارم می ميرم. اگه يه روز نگات تو نگاه کسی باشه به کی بگم که خورشيدمو گرفتن. اگه من با تو نباشم به کی بگم که نهايت عجزم.به کی بگم همه عشق من نصيب کسی ديگه هستش وکمرم داره ميشکنه. به کی بگم هيچ کس مثل من قدرشو نمی دونه.هيچ کس مثل من دوسش نداره. هنوزم اين افکار داره ديوونم ميکنه.وقتی اين قضيه هم که دوستم نداری ....وای داد از اين همه تنهايی.بازم ميگم حکايت من به کسی می مونه که با چنگ و دندون می خواد توی طوفان شن چادر پاره ای که تنها سر پناهشه رو حفظ کنه ولي... باور کن با همه وجود سعی کردم بهت بفهمونم که ديوونتم که دوست دارم که من بيشتر از همه قدر تو رو ميدونم. ولی عشق من يه جاده يه طرفست که می خوام تا آخرش برم حتی اگه به مرگم ختم بشه. ديروز خيلی برات دعا کردم .خواستم تا همه درد تو رو به من بده تا تو با هر کسی که می خوای راحت و خوشبخت بشی. ياد تو هميشه همراه منه....ولی تو از من فراری. تو فرشته روشنی شبهای تاريک منی که از من خيلی خيلی دوری.
.
![]()
تنها خطی از من به جا خواهد ماند![]()
- شاید با بغضی در گلو -
یگانه پرسش جاودان بشری را از خود می پرسی :
اگر اشتباه کرده باشم !

باور کن حتی واژه بودن هم عذاب آور شده
من نبودن را ترجيح می دهم ...
خدایا من هنوز هم فلسفه جبر و اختيار تو را درک نکرده ام !!!
زمین خلوت را می نگرم و آسمان ساکت را و خود را...
و در این نگریستنهای همه دردناک و همه تلخ .... همواره از خود پرسیده ام و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر،
که تو اینجا چه می کنی؟!
احساس می کنم که نشته ام و زمان را می نگرم و آدمها را می نگرم که می گذرند...
همین و همین !
کولهبارم را بستهام
برای یک سفر طولانی
به مقصدی نامعلوم
-
وای اگه کسی دست تو رو بگيره من پيش کی فرياد بزنم که زندگيمو ازم گرفتن.


