تبليغاتX
عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و یه دل سیر گریه کنم. آخه شونه های تو مطمن ترین تکیه گاه واسه این دل عاشقه...

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دوست داشتم میومدم بغلت ومی بوسیدمت...

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت احساس ترس کردم بیام و تو منو تو آغوشت بگیری آخه آغوش تو آرامش بخش ترینه واسه منه بیقرار...

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که اگه به مشکلی برخوردم تو کمکم کنی آخه من بجز تو، بجز تو کسی رو ندارم که دلش برام شور بزنه...

اگه نزدیکم بودی اون وقت توبغلم فشارت میدادم اونقدرکه با تک تک سلولهای بدنم عجین بشی...

آرزوی من اینه میدونم چیز زیادی از خدا خواستم ولی چیکار کنم دل دیگه کاریش نمیشه کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت   توسط نیلوفر | 

در ناکجای نبودن گم شده ام

                                حضور پیدا نمی کنم٬ مگر تو

صدایم کنی

این آخرین کلام من است

                                سکوت!!

توهم : رمز پایداری است

                             عشق را باور نکن

که مرز جنون و ویرانی است

                             ما با هم به جنون رسیده ایم !

اینک توهم است بین ما

                 اینک این منم در آخر صدای تو

                         اینک این تویی در کلام من ....

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت   توسط نیلوفر | 

بهشت و جهنم

بهشت توئی

مگر بهشت کجاست؟

بهشت نقطه ی اوج زیباییهاست

و تو...

یاد آور عطر بهشتی

یادت می آید؟

با خط خودت نوشتی

که دوستم داری

و من...

از هرم نفسهایت

داغ شدم

به تنهایی تک درختی

در باغ شدم!

و تو...

حرارتم آبت کرد

خسته بودی؟!...آغوش گرمم خوابت کرد

و من...

از دوریت در جهنمی سوزانم

بهشت من ، سالها درنگ کن

بدون تو لحظه ای نمی مانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط نیلوفر | 
 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

 به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 نه به آن مفتی که تو خریدی ......

                       به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط نیلوفر | 

قلبم را پس میگیرم و کوچ می کنم...می خواهم به جایی بروم که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند!

و یادی ذره ای دلخوشم نکند...

به تکه ای از آسمان برای سقف تنهایی ام راضی ام . ولی ...

می دانم تا ابد یک مسافر خواهم ماند .

 

                                                                   یا حق...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نیلوفر | 
3 سال گذشت ...

به روایت زندگی 3 سال که دارم توی این وبلاگ می نویسم و از این بابت خیلی خوشحالم ...

خیلی وقت ها خیلی چیزا بوده که دلم می خواسته اینجا بنویسم ولی می دونستم که نمی شه ! یا می نوشتم و پاک می کردم یا تو دلم نگه می داشتم و کلا از نگارشش منصرف می شدم ...

هر دفعه می نوشتم و به شوق دیدن نظرات و هم دردی های شما وبلاگم رو باز می کردم ... فکر نمی کنم هیچ چیزی برای یه ولاگ نویس دلگرم کننده تر از نظرات دوستانش باشه ...

و اما من 3سال که با شما هستم و هر روز داره به دوستام اضافه می شه و نمی دونم اگه اینجا رو نداشتم بعضی وقت ها باید چیکار می کردم ...

خوشحالم ... خیلی خوشحالم که بین شما هستم و با یه دنیای متفاوت آشنا شدم و تمام این خوشحالی ها رو مدیون وبلاگ عزیزم هستم ...

تولدش مبارک ...

                                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط نیلوفر | 

قطره های شبنم، بهار را بر گلبرگ ها شکوفا کرده اند ؛ انگار مروارید هایی هستند که بر گلبرگ ها

 نشسته اند . شبنمی که از طراوت آن روح آدمی خرم می شود و پرندگان را بر شاخه ها به توصیف

درخت و گل وا می دارد.

 

ای بهار ! وقتی که تو پلک می زنی دنیا چه زیبا می شود ! کاش بهار عمر ما هم همچون تو تکراری

می شد .

 

 

 

                                                                            یا حق ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط نیلوفر | 
ستــــــــــاره من www.hamtaraneh.com

بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
 در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 و هرگاه تنها شدي تورا ببینم
 و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....
         
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت   توسط نیلوفر | 

منتظرم.چشم های همیشه منتظر من دنبال کوچکترین نشانه ی برگشتنت همه جا را می کاود .

در بیداری هیچ نشانه ای پیدا نمی کند اما در خواب فرشتگان معصوم را می بیند که صدای

به هم خوردن بالهایشان آمدن تو را مژده می دهد .

من.اینجا تنها منتظر نشسته ام تا بر گردی. آمدنت نزدیک است . هاتفی نامرئی این را به من مژده

داد . او می آید اما من از خواب بیدار می شوم... 

 

 

                                                                                                  یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت   توسط نیلوفر | 
اینو فقط واسه تو گفتم...

آخه خودت خواستی...

در کوره راه های تخیل
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت برج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که به رویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبت خود آبیاری کردی
و دوباره
آه........
زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم

 

کجایی که الان صدامو بشنوی...

دلم برات تنگ شده...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت   توسط نیلوفر | 
خیلی سخته که غرورت به خاطریه نفر بشکنه
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما

اون بگه : دیگه فراموش کن...

خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...

چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
یه روز بعدش حس می کنی یکی دیگه اومده تو زندگیت بی اونکه بفهمی یا بخوای باهاش انس میگیری...یواش یواش جدیده جایگزین قدیمیه میشه البته هنوزم گهگاهی یاد اون گذشته ها می افتی ولی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدما
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...تا قیام قیامت
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت   توسط نیلوفر | 

 

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار  حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

 نه از تو ...

 هی فکر  می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

 دیگر تمام صفحه ها معتاد  نامت اند 

انگار  این قلم

جز  با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

 در گوشه های خالی قلبم

 در لحظه های  تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو  نیست که تکرار می شود

 مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت   توسط نیلوفر | 

 

 رد پا چيز خوبي است

دانه پاشيده‌ام تا بيايي.

 

گوش كن: تق

تق تتق تق

حس موسيقي‌ات را بياور

من همين گوشه‌ام

                        پاي اين كاجهاي مطبّق.

 

شعرهايم

ـ واژه در واژه ـ

يك رد پا بيشتر نيست.

 

شعرهايي كه سوراخ سوراخ

بر تن كاجها خالكوبي است.

 

گوش كن: تق تتق تق.

 

واژه پاشيده‌ام

                   تا بيايي

رد پا چيز خوبي است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط نیلوفر | 
بنویس آب ، نوشت آب                            
      نان بنویس ، نوشت آب
تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست  
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی
 دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید 
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
اشکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد
.
 
 
                                                 یا حق....
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط نیلوفر | 

خاطرات کودکیم و

                      دارن بزرگش می کنن!

ماهی سیاهمو

                      دارن تو تنگش می کنن!
تمام ارثیه ام و

                      دفن تو خاکش می کنن!
دل چون بلورمو

                     خردو خرابش می کنن!
تمام خواب منو

                     نقش بر آبش می کنن!

یه نفر پشت دره...

                     میگه منم مادرتون

 هرکی باور بکنه

                       طعمه ی گرگش می کنن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت   توسط نیلوفر | 

سر تا پاشو نگاه کرد....سفيد سفيد

عروسيش بود.....حس خوبي داشت

 دلش ميخواست خودش رو تو لباس عروسي ورانداز کنه...

خوشحال بود از اينکه از اينهمه بلاتکليفي در اومده بود

 حس آرامشي رو که خيلي وقت پيشا از دست داده بود....داشت زير پوستش حس ميکرد

مي دونست دلش واسه خيلي چيزا تنگ ميشه

دلش واسه نوشتن تو نصفه هاي شب واسه هاي هاي گريه کردن هاشم تنگ مي شد

بغضش سنگين شده بود

ميشد از همه ي اينها راحت گذاشت اما از بعضي چيزا هم نميشد به همين راحتي گذشت

دلش از همه بيشتر واسه مامانيش تنگ ميشد اما نه نه

  واسه بابايش دلتنگ ميشد اما بازم نه

براي خواهرش که يه دنيا دوستش داشت ؟واسه داداشيش نه........

 شايدم واسه دوستاش اما از همه ي اينها بيشتر دلش واسه عشقش تنگ ميشد

 دلش پر بود خيلي پر از دست همه

اولش فکر ميکرد داره از دست همشون راحت ميشه اما الان....

دلش تنگ بود براي همه چيز

براي اشکايي که واسه عشقش ريخته بود

 براي آرزوهاي قشنگي که براي با هم بودنشون تو سرش داشت

دلش مي خواست يه روز ديگه فرصت داشت

تا به همه ي اونايي که يادش رفته بود بهشون بگه که دوستشون داره

به همه ي اونايي که يه جورايي دلشونو شکسته بود

بگه  که دوستشون داره و از همشون بخواد که هيچ وقت فراموشش نکنن

آخه اون از بچگي از تنهايي از تاريکي از ارتفاع و از عشق خيلي مي ترسيد

و حالا تک تک اونا داشت سرش مي اومد

اما اون به همه چيز اين زندگي لعنتي ساخته بود

سوخته بود و حالا راحت بود اما دلش تنگ بود براي همه چيز

صداي شيون که بلند شد اشک امونش نداد

دلش براي ماماتش باباش خواهرش داداشش و عشقش تنگ شده بود قده يه سوزن

داد زد اما کسي صداشو نشنيد ....جيغ کشيد اما بازم کسي نشنيد

خدايا يه روز....يه ساعت...خدايا من دوستش داشتم

خدايا اون الان کجاست؟صداي تلقين که بلند شد

اسمع افهمت

نه نه خدايا نه زوده.........

هل انت علي العهد الذي

برم گردون خدایا....این جا تاریکه..... صداي هق هق فضا رو پر کرده بود.........

ماماااااااان کمک....بابا تو رو خدا.....

تنهام نزارين باباي من مي ترسم

عشق من اينجا تاريکه من سردمه تو که ميدوني چقدر سرمايي هستم

 ولا تخف ولا تحزن...

خدايا بهم مهلت بده... يه روز بهم فرصت بده

ضجه گريه..ناله...صداي مادرم

گلکم....دخترکم....کو لباس سفيد عروسيت...کجايي؟پرپر شدی؟

و سوال منکر و نکير في القبر......

 مادرم از حال ميره.......

 (گريه کن مادرم دخترت عروس سرزمين آرزوها شد)

....عزيزم...جگرگوشم....خدايا بچم آرزو داشت.....

جوون بود  هنوز زود بود  چرا اونو منو مي بردي

ان الجنه حق و النار حق

بميرم چه زود کمرش خم شد

يکي خواهرمو بگيره...اون نبايد منو اينجوري ببينه

عفوک عفوک...

اما تو کجايي عزيزم؟ چرا هر چي ميگردم پيدات نمي کنم

 انگار نه انگار که غم دوري از تو منو کشت... اين جشن ماست اما تو نيستي

 ببين چه زيبا شدم حلقه هاي گل رو ببين... چه باشکوه اين جشن...

.فکرش رو ميکردي اينقدر خوشگل بشم مرا مي خوانند

چه زود زمان وداع رسيد عشق من گريه نکني ها امشب شب جشن ماست

شب عروسيمونه اينجا هيچکي و هيچ قانوني نميتونه ما رو از هم جدا کنه

ببين سوار بر اسب روان منو ميبرن سوي حجله گاه

لبهاي سردم تا هميشه باکره بوسه هايت ميمونه

و دل عقيم آرزوي در آغوش کشيدن تنت وحسرت لب دريا بودن

دير است بايد بروم

بدرود عشق من

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت   توسط نیلوفر | 
 

 
آهسته و بي دغدغه گامهايم را روي برگها گذاشتم،گورستان نارنجي در نظرم

 
مثل بوستاني پر گل آمد و قامت بر افراشته سپيدارهاي زرين پوش،همچو پناهگاهي

 
بي اتكا در برابر تابش بي رمق خورشيد در مقابلم جلوه گر شد.سرمست از باده زندگي در

 
زير اين همه زيبايي و شكوه پاييز،گام بر داشتم و در حيرت زيبايي مرگ درختان به فكر فرو رفتم

 
مگر مي شود جز در قاموس خدا،جاي ديگر،مرگي بدين زيبايي يافت؟پرواز روح زندگي گياه را اينگونه

 
... روياگون تماشا كرد و بر خزانش اشك نريخت ؟ به  راستي ، مگر مي شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت   توسط نیلوفر | 
صدایم کن قبل از آنکه به انتها برسم...

خدایا ! وقتی که دل رفته و غمدار است و وقتی دوستان دشمنند. وقتی در همه راه ها چاهی پنهان است.

وقتی پایان دوست داشتن از یاد بردن شده و آسمان بالای سرت از دود دلها گرفته.به چه می توان خود را دلخوش کرد؟

پس نومیدانه رو به سوی تو کرده ام تا دستم بگیری و از این ظلمت رهایی ام بخشی.

پس صدایم کن قبل از آنکه به انتها برسم !

 

بال پرواز...

از نزدیک ترین فاصله برایت می نویسم .ولی نگاهت که می کنم انگار در دورترین نقطه ممکن ایستاده ای...

تو همیشه آشنا حالا غریبه ترینی!
نمی دانم شاید تقصیر از من است . نباید در عشق گم میشدم .و حالا خسته ام.

بیشتر از این نمیتوانم اوج بگیرم...کاش بال پروازم می شدی...مثل همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت   توسط نیلوفر | 

ایدوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم

با هفت هزار سالگان پر بسریم

 

 

انگلیسی:

oh,my beloved,fill the cup that clears

to-day of past regrets and future fears_

to-morrow?why,to-morrow i may be

myself with yesterday's sev'en thousand years.

 

 

آلمانی:

komm,freund,wir wollen nicht sorgen um morgen,

wir halten als beute das cute von heute geborgen.

verlassen wir morgen dann dies alte gasthaus die welt,

so werden wir allen,die vor uns bewohnt dieses rathaus,gesellt.

 

 

فرانسه:

ami,pas de souci pour notre lendemain!

nous tenons le precieux anjord'hui dans la main.

demain,nous sortirons de cette ancienne auberge

et nous rattraperons sept mille ans en chemin.

 

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت   توسط نیلوفر | 
یک ستاره

دو ستاره

تا چند ستاره بشمرم بیای؟

عزیزم ! یادم نرفته .تمام پنجره ها را باز گذاشته ام . پشت این پنجره شب دارد میلرزد

اما تو یادت باشد ستاره های آسمان که تمام شد باید بیای...

یک ستاره...

دو ستاره...

                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط نیلوفر | 

چند سالی بود که هر روز دیوار حیاطمون اسمهایی می نوشتم و با چشمان بسته انگشتم را سعی داشتم

روی یکی از آنها بگذارم تا اسم معشوقم را دریابم.اما در این چند سال انگشتم به نقطه ای خالی از دیوار

می رفت.دیگه تحمل نداشتم اسمها را همانجور بود به حال خود رها کردم .روزی در حیاط مشغول بازی

بودم که توپم به خانه دیوار به دیوارمان افتاد.

چند سالی بود که اهالی آن خانه آنجا را ترک کرده بودند.پس از دیوار بالا رفتم "ناگهان چشمم به دیوار

آنطرف افتاد وای خدا...کسی هم مانند من اسمهایی را روی دیوار نوشته بود تا نام همدلش را پیدا کند.

ولی جای انگشت او هم مانند من در جایی بدون اسم رخنه کرده بود. وای ...

من هر روز از پشت دیوار او را نشان می دادم و او هم مرا نشانه می گرفت اما چه سود !

دیگر کسی آنجا نبود!

                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت   توسط نیلوفر | 
بسيار  ناگهاني و بسيار عجيب
زندگي بيدارت مي کند
چيزها تغيير مي کند
نهايت سعي خود را کرده ام
فرياد بر آورده ام
فکر مي کردم صاحب همه چيز هستم
بسيار ناگهاني و بسيار عجيب
نفرت من از بين رفت
مرا نياز داشتي
موقعيتم را يافتم
و اکنون متفاوت هستم،در اين روزها
اکنون بزرگترين پاداش
برق چشمانت است
و صداي توست
و نوازش دستانت
که مرا آن ساخت که هستم
اکنون بزرگترين پاداش
عشقي است که مي توانم نثارت کنم
بخاطر تو اينجا هستم
و به خاطر زندگي مي کنم که،
مرا آن ساختي که هستم
به من اعتماد کردي که بالغ شوم
و من نيز قلبم را مي بخشم
تا نشان دهم ،
چيز ديگري هست
و بيشتر دوست مي دارم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت   توسط نیلوفر | 
پاييز با تو از راه رسيد ...
و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت
چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم
تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...
و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...
تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...
و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....
تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر نيازت
مي توانم زندگي کنم.
من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه
خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.
دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را
با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ....
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت   توسط نیلوفر | 

مي دوني ؟ امروز ، شروع يه دوره جديد تو زندگي يه کسي بود ... کي ؟ درخ